حكيم ابوالقاسم فردوسى
379
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
روياروى هم رسيدند و شهريار ايران انبوه لشكريان افراسياب را ديد ، گرداگرد سپاهيان خندقى كَند ، و آب در آن بست . هر يك دو سپاه از آغاز نهادن جنگ پرهيز مىكرد . شيده پسر افراسياب از درنگ كردن پدرش بىتاب شد ، و از او دستور خواست كه با شاه ايران نبرد كند . افراسياب وى را به شكيبايى خواند . به پيغام برى نزد شهريار ايران فرستاد و به او گفت : پيام فرستادن افراسياب به نزديك كيخسرو به كىخسرو از من پيامى رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان نبيره كه جنگ آورد با نيا * دلش بر بدى باشد و كيميا همه ريگ و دريا مرا لشكرند * همه نرّه شيرند و كند آورند و ليكن همى ترسم از روزگار * ز خون ريختن و ز بد روزگار كه چندين سر نامور بىگناه * جدا گردد از تن برين رزمگاه اگر از جنگ كردن چشم بپوشى و به آشتى گرايى هر چه خواهى به تو مىدهم . اما اگر اهرمن ترا به رزم برانگيزد و فرمان برى ، باش تا من و تو با هم پيگار كنيم اگر تو به دست من كشته شوى پيمان مىبندم كه سپاهيانت در زينهار من باشند ، و بر هيچيك ستم نكنم و اگر تو بر من پيروز شدى سپاهيانم همه سر به فرمانت مىنهند . اگر اين نپسندى چاره جز جنگ نيست تا پيروزى كه را باشد ، و ببينيم سپهر بلند كه را خوار ، و كه را ارجمند دارد . شيده با هزار تن مرد سپاهى راهى لشكرگاه ايرانيان شد . شهريار چون از آمدنش آگاه گشت گفت : او خال من ، و به بالا و مردى همال من است . قارن يكى از دليران و گردنكشان را به پيشباز وى فرستاد . قارن از سوى شاه به او درود گفت ، و شيده پيام پدرش افراسياب را گزارد . ساعتى بعد قارن نزد شهريار شد ، و آنچه را از زبان شيده شنيده بود عرضه داشت . شهريار خنديد و گفت : افراسياب از اين كه از رود جيحون گذشته پشيمان شده . او به بىآزرمى سخن بسيار گفته و مرا دل از